دهنت را باید ببندی

و سردی و سکوت

لحظه های تلخ بی کسی را

هضم کنی

بی آنکه هوس هورت کشیدن

آخررین جام هستی ات را

داشته باشی....

+ نوشته شده توسط خزایی پول در دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 0:5 |
 

...آمدم

عشق که ننوشاندیم

زهر تلخ نگاهت

را دو دستی تعارفم کردی

حال چقدر غریب

مانده ام در کوی چشمانت...

+ نوشته شده توسط خزایی پول در پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 18:24 |

 

غروب آغوشش

بزرگترین صاعقه ی هستی

درآسمان وجودم بود

خواه باران ببارد یا نبارد 

نقش خیالش شسته شد

     از پنجره ی غمناک دلم

+ نوشته شده توسط خزایی پول در یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 15:12 |
 

زخم پنهان دلم

با دست نگاهی

ملتهب شد که

خنجر از پهلو می زد و

از روبرو با بغلی از گل

     قصد داشت خامم کند...

+ نوشته شده توسط خزایی پول در جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 20:2 |
در بازی زندگی,
یاد می گیری,
اعتماد به حرفهای قشنگ بدون پشتوانه,
مثل آویختن به طنابی پوسیده ست....

یاد می گیری,
نزدیک ترین ها به تو گاهی می توانند دورترین ها باشند....

ياد مى گيرى که باید آنقدر از خودت برای روز مبادا پس انداز داشته باشی تا بتوانی یک روزی تمام خودت را بغل کنی و راه بیفتی بروی ...
و در جایی که شنیده و فهمیده نمی شوی نمانی...

یاد می گیری,
دیوار خوب ست ,
سایه درخت مطلوب است,
اما هیچ تکیه گاهی ابدی نیست ....

ياد مى گيرى که چگونه چینی احساست را بند بزنی و خیاط خوبی شوی برای دلت ....
امید را هر شب به جا رختی تردید بیاویزى و صبح به تن کنى تا نشکنی و برای خودت بمانی ....

یاد می گیری,
کم کم خودت را دوست داشته باشی
که سرمایه گرانبهای هر آدمی,
تنها خودش هست.....

عین دل من...گمنام گم

+ نوشته شده توسط خزایی پول در جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 19:58 |
زمزمه ی لالایی های مادرم را

 بو می کشم

 و گهواره ام

که تنها یادگار 

تکان های دستان اوست که

سبب شد من پا بگیرم..

+ نوشته شده توسط خزایی پول در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 15:7 |
پشت میله های خاکستری

زمستان

تنهایی هایم را

تنها نقاشی می کشم

ناگه از پشت دریچه زمان

 تبلور یک عشق ناب

 درخشش ثانیه هایم  را  احساس میکنم...

+ نوشته شده توسط خزایی پول در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 15:0 |
فصل های زرد

هر ساله ام را

وقتی که درو کنم

می رسم به خرمنی از

گل واژه های سوخته ای که

در باد جان دادند....

+ نوشته شده توسط خزایی پول در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 14:50 |
شعله های حرارت یک عشق ناب

خیس از باران ابرهایی شد

که نه از دریا

نشات گرفته بودند نه رودخانه و نه رود و....

گویا از شوره زار چشمان سرخی

برخاسته بودند که امیدی به

فرداها نداشت....

+ نوشته شده توسط خزایی پول در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 18:15 |
ابرهای خشم و نفرت

سایه افکند

بر کلبه ی حصیری دلمان

و پیچک وار دور زد

آرزوهایی سفیدی که

اندک اندک رنگ می باختند...

+ نوشته شده توسط خزایی پول در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 18:8 |
 

مگر می شود  

      خیال پنجره را 

در این شبهای بی بوسه  

         پرت کرد که

        پای رفتنش را به تعویق بیاندازد...

 

+ نوشته شده توسط خزایی پول در پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 16:27 |
 

بر بالین سردش

هیچ بوسه ای  

سنجاق  

گونه های یخی اش نشد 

    در شبهایی که ماهش قرص نشد...  

+ نوشته شده توسط خزایی پول در پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 15:37 |
 

به یمن آمدن تو

 در دلم  

مدام 

غزل می بارد 

چک 

    چک 

        چک

        فرشته ی کوچکم!

 

+ نوشته شده توسط خزایی پول در پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۳ و ساعت 16:45 |
 

شبی در فصل سرد پاییزی

آغوش بی مهرش

 آواری شد بر سرم

ومن بی هدف

دست بر گرمای

 تن کوچه می سابیدم...!

+ نوشته شده توسط خزایی پول در دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 15:56 |
 

خاطراتم را

گاهی که می تکانم

جز مشتی آه

دامن مرا نشانه نخواهد گرفت...

 

+ نوشته شده توسط خزایی پول در دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 15:31 |
 

تنهاتر از همیشه

همراه ترنم باران

بر خاک باغچه فرو می روم و ...

می دانم بعد از من

تمامی لحظه هایت

       تبدار خواهد شد!

 

+ نوشته شده توسط خزایی پول در دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 15:22 |
 

تفاله های عشقی از دست رفته

و معصومیتی که

در پیاده رو جان باخت

نگاهی که خیس از اشک است

و گامی خسته

و نفسی بریده

.

.

.

سرمایه های عمر یک احساس آنی است....

 

+ نوشته شده توسط خزایی پول در چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 17:18 |
 

اینبار تو

درخفقان بی اعتمادی

غروب لحظه هایم را فریاد کردی

و پای بر عشق لرزانم نهادی

و مرا جا گذاشتی

و سورتمه کشان خیابان های خیس را

پیمودی و رفتی....!

+ نوشته شده توسط خزایی پول در چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 16:57 |
 

سایه ی بی اعتمادیت

سکوت ثانیه ها را

شکست

آن چنان

که تن بید می لرزد

دیگر به دست و بازوان تو هیچ اعتمادی نیست...

 

 

+ نوشته شده توسط خزایی پول در چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 16:54 |
 

حال که

به چشمانم اعتماد نمی کنی

و لرزش دستانم را نادیده وا می نهی

و مرا در کوچه های بی کسی دور می زنی

نا آرام تر از همیشه

به خوابی سنگین گام می نهم

 

+ نوشته شده توسط خزایی پول در چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 16:50 |

 

حال که

 ذهن من قربانی

 پنجه های خواب تو شد

باید باقی مانده ی نفسهایم را

لا جرعه سر بکشم

و نقش های خیالم را بر دارم و

بشکافم

این کلاف پیچیده را...

 

+ نوشته شده توسط خزایی پول در سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 16:19 |
 

خم ابروی تو

 پرده ی چشمان مرا

در برابر

هوای عریان

 پنجره

می پوشاند...

+ نوشته شده توسط خزایی پول در شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 19:30 |
 

آن قدر قصه بافتم

از چشمانت

که دستانت

 در شبی بارانی

 بر من طلوع کرد

و مرا به خلسه ای شیرین فرو برد...

+ نوشته شده توسط خزایی پول در شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 19:23 |

 

در پيچ و تاب هاي

بودن هايت

چشمان من

در انتظار بوسه اي

از تو

خواب ندارند

و دل تو

به انتظار لبخندی از من...

 

+ نوشته شده توسط خزایی پول در شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 17:8 |

 

زائری بارانی ام،آقا به دادم می رسی؟

بی پناهم خسته ام تنها،به دادم می رسی؟

گرچه آهونیستم اما پر از دلتنگی ام

ضامن چشمان آهو ها ،به دادم می رسی؟

از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند

گنبد وگلدسته هایت را ،به دادم می رسی

ماهی افتاده بر خاکم لبالب تشنگی

پهنه آبی ترین دریا،به دادم می رسی؟

ماه نورانی شب ها سیاه عمر من

ماه من ای ماه من،آیا به دادم می ر سی؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا ، به دادم می رسی؟

 

از امشب به مدت یک هفته نائب الزیاره ی همه ی شما  دوستان خوبم در حرم رضوی هستم...

 

+ نوشته شده توسط خزایی پول در شنبه یکم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 13:57 |

 

با  طلوع

هر آفتابی جدید

دردی شیرین

رخنه می کند در وجودم

گویی تمام لگدهای دنیا را

 بر پشت من سوار کرده اند...

+ نوشته شده توسط خزایی پول در سه شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۳ و ساعت 15:27 |
 

و دگر بار

باز

 من بودم  

با چتری در دستانم 

که در باران  

جا گذاشتم

برای مردی که

گام هایش خیس

نگاهش خیس

 .

.

.

و چه دریغا که

 آیینه ی ذهنش 

 خالی از عشق می نمود...

+ نوشته شده توسط خزایی پول در دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳ و ساعت 17:24 |
 

شب و

 سکوت

 این پنجره ها

کسی

صدای

 ترک برداشتن 

انار دلم

را نشنید...

 

+ نوشته شده توسط خزایی پول در دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳ و ساعت 17:1 |
 

خداوندا
همین قدر که تو بزرگی
و من
 ایمان دارم
 برایم کافیه که
 مشکلاتم را کوچک ببینم
 و تو را فقط بزرگ
خداوندا
 به داشتنت می بالم
 و ممنونم که
 تمامی لحظه هایم را
سرشار از
 نام و یاد خودت کرده ای ...
اینجا
 توی دلم
غوغای عجیبی برپا شده
 تنها تویی که
خودنمایی می کنی در برابرم
 خداوندا
به وسعت داشتنت
 تمامی لحظه هایم پر برکت شده
و تو را باز سپاس که
مرا لایق دانستی
در حضور تو
رشد ونمو بیابم
 و خداوندا
سپاسگزارم از تو که هستی
  ما را آن ده که آن به.....

+ نوشته شده توسط خزایی پول در دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳ و ساعت 16:52 |

 

تحملی طاقت فرسا می خواهد

برای کسی که اسیر رویاها است

بخصوص برای زنی که

 در آستانه ی فصل زایش

قرار دارد

و مجبور است فریادهای دردش

تنها لای شیارهای پر پیچ خم

 یک دستمال کاغذی جا بگذارد 

 و چون نباشد

 همرازی که دستانش را بگیرد

همدلی که

 با سرانگشتانش محبت را

در دل بی تابش سرریز کند

  یاری که

قدم های لرزانش را

همگام با او بردارد

مهربانی که

 با نثارعشقش هراس او را

 از بطن حادثه ها بکاهد

و...

ناخودآگاه

آرزوی رفتن از این سرای خاکی

       در مخیله ی ذهنش راه می یابد!

                       باید رفت و فارغ از هر دردی شد...

+ نوشته شده توسط خزایی پول در سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۳ و ساعت 9:55 |


Powered By
BLOGFA.COM